تبليغاتX
شب‌ها كه خورشيد بالا مي‌آيد...

به دلم برات شده بابام مي‌ياد امشب...

(گزارشی از یک سفر، سفر به سرزمین فتح الفتوح زینب(س) و ذلت امویان)

 

سه‌شنبه - شب شهادت حضرت رقيه(س)

 سه ساله است اما دلي دارد به وسعت مهرباني مادرش فاطمه (س) وقتي مي‌طلبد، به جاي مادر هم تو را در آغوش كوچكش مي‌گيرد.

شب آخر بود ...

قرار بود بابا به ميهماني دختر بيايد، براي ما هم دعوت‌نامه فرستاد، با صفاي كودكانه‌اش. عمه هم دعوت بود، علي‌اكبر، علي‌اصغر، عمو هم قول داده بود، بيايد. خلاصه همه بودند...

ما هم رفتيم، تا آخرين بندهاي دلمان را به ضريح چشمانش گره بزنيم و مرجع با صفايش را براي ورود بابا، آذين ببنديم:

راستي! يادم رفت بگويم: «يك گره هم به جاي شما زديم»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:34  توسط محمد مهدي  | 

خداحافظ ای زيارت زينب!

(گزارشی از یک سفر، سفر به سرزمین فتح الفتوح زینب(س) و ذلت امویان)

 

سه‌شنبه، وداع كاروان

وداع نزديك است، و رقيه (س) را به شام و شاميان سپردن؛ صبرِ زينبي مي‌خواهد بايد رقيه را در حريم نامحرم به خاك داد، عروسك نياوريد، ديگر نذر عروسك نكنيد! اين سه‌سالة بني‌هاشم ديري است دل به بازي خوش نمي‌دارد.

گوش كن، صدا فقط صداي اَبَتا اَبَتا است صداي مولايَ يا مولاست. روضه را تمام كنيد اين حرم، اين سه‌ساله اين درد اين فراق اين بي‌پناهي ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:58  توسط محمد مهدي  | 

سيد‌المقاومه

 (گزارشی از یک سفر، سفر به سرزمین فتح الفتوح زینب(س) و ذلت امویان)

 

از زندان دهشناك خيام گرفته تا مينوي سرخ‌جامگان بعلبك همه جا سخن از او بود، زينت دشت گلخند سيمايش و آواي جويباران صوت كلامش! بسيجي كه مي‌گويند يعني او، او كه همچون خورشيد تابناكي بر آسمان قدس مي‌درخشد.

پرچمش راست‌ترين پرچم‌هاست، بر جبينش نقش نصر من اللـه و بر لبانش آيه‌هاي رحمت جاري است. چشمانش نقشي از آسمان دارند و سينه‌اش شرحه شرحه شوق وصال.  بخت با ما يار نبود، تا لبنان آمديم و در حسرت ديدنت مانديم. همه عاشقانه‌هايمان نثار آن نگاه مهتابي، مردم چه زيبا تو را مي‌خوانند « سيد‌المقاومه ».

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:4  توسط محمد مهدي  |